یکشنبه نوزدهم مهر 1388
فردای تو
دخترک امروز تو دوساله شدی و پدر در سالهای پایانی دهه سوم زندگی قدم میگذارد. روزی که این نوشته را میخوانی شاید پدر باشد و شاید هم نه ،ولی این مهم نیست چون زندگی همچنان زیباست.
امروز میخواهم به جای نصیحت پدرانه که همیشه سعی در آدم کردن فرزند دارد با تویی که عاشقانه هر روز به چشمان سیاهت خیره میشوم و میبویم و مینوشمت بگویم که پدری سی و اندی ساله در این سرزمین افسرده چگونه به زندگی نگاه میکند.
دخترک پدرت کودکی اش را با ژان والژآن ، الیور توییست وماهی سیاه کوچولو تقسیم کرد . و در همان کودکی بود که فهمید آزادی و به دریا رسیدن چیست. جنگ را فهمید و پناهگاه و شهید را.
دخترک! من در همان کودکی رنج نداشتن را چشیدم با آنکه داشتم و برای همین هنوز هم از کنار هیچ تنگدستی بی احساس عبور نمیکنم. هنوز هم لحظه تحویل سال فقط به آنانی که ندارند فکر میکنم و چقدر لحظه غمگینی است لحظه مسخره تحویل سال.
وقتی کودکانه هایم تمام شد نوجوانی را با ترانه های جنتی عطایی شنیدم و حادثه ها فقط د لشوره ها را بیشتر می نمود .میخواندم و سخت مینوشتم.دوران غمگینی بود وقتی همه شاد بودند بازی میکردند و میدویدند . شاید میخواستم بفهمم و شاید نمی فهمیدم که اکنون وقت فهمیدن نیست.
جوانی همه اش دلنگرانی شد برای آینده ای که تو باید درآن باشی مفاهیمی نظیر آزادی ،عشق ، جامعه ،دوستی، مسئولیت ، زمان، کار ، خانواده . و همه و همه بیشتر نگرانم میکرد که تو باید در چه شرایطی زندگی کنی . منظورم تو فرزند. تو آینده ایرانی.
میدانی در این سال که تو داشتی حرف زدن و راه رفتن را می آموختی .مردان و زنانی برای همین لحظه که این نوشته را میخوانی بسیار فریاد ها سر کشیدند و بسیار راه ها پیمودند. ما بسیار بودیم و بسیار گریستیم و دیدم و رنجیدیم. بسیار کینه بدل گرفتیم و بسیار بخشودیم. واقعا نمیدانم اکنون که این نوشته را میخوانی تو و دیگر آیندگان شاد زندگی میکنید یا نه. ولی به زیبایی صورت معصومت قسم ، پدرت و دیگرایرانیان تلاش کردند تا تو آُسوده و آزاد باشی .
وقت جوانی در جایی نوشتم
-بخوان
- خواندن ندانم
- گویم بخوان
-خواندن ندانم که من پیامبر گرستنم.........
و هنوز هم میگویم دخترک فقط بخوان ولی تو پیامبر آزادی باش .بخوان که تاریکی از خواندن تو هراس دارد .خواندن تو برای اهریمن جهل مرگ است کودکم بخوان و بیاموز..................
تولدت مبارک دخترک زیبای من

