تبليغاتX
وبلاگ شلم شووربا - حال من عصر جمعه

شنبه دهم شهریور 1386

حال من عصر جمعه

حالمان بد نيست، غم کم می خوريم

کم که  نه! هر روز،  کم کم می خوريم

آب می خواهم ،
سرابم، می دهند

عشق می ورزم ،  
عذابم
می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب !

از چه بيدارم نکردی ، آفتاب ؟!

 

خنجری بر قلب بيمارم زدند

بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نا مرد بر پشتم نشست

از غم نامردمی ، پشتم شکست

عشق ، آخر، تيشه زد بر ريشه ام

تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق،  اگر اين است" مرتد" می شوم

خوب، اگر اين است من" بد "می شوم


بس کن ای دل ، نابسامانی بس است

کافرم ! ديگر مسلمانی ،  بس است

در ميان خلق ،  سردرگم شدم

عاقبت آلوده ی مردم ،  شدم

بعد از اين،  با "بی کسی "خو می کنم

آنچه در دل داشتم  ، رو می کنم

نيستم از مردم خنجر به دست

بت پرستم  ، بت پرستم  ، بت پرست.

بت پرستم ، بت پرستی کار ماست

چشم مستی ، تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب ، تر می کنم

طالعم شوم است ،  باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام

راه دريا را چرا گم کرده ام !؟

قفل غم بر درب سلولم ، مزن

من خودم  ، خوشباورم،  گولم مزن

من نمی گويم که ، خاموشم مکن

من نمی گويم ،  فراموشم مکن

من نمی گويم که با من ،  يار باش

من نمی گويم مرا غمخوار باش

من نمی گويم ، دگر گفتن ، بس است

گفتن اما هيچ ،
نشنفتن ، بس است


روزگارت باد، شيرين ، شاد باش

دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه ، در شهر شما ياری نبود ؟!

قصه هايم را خريداری نبود؟!

وای...رسم شهرتان بيداد بود

شهرتان از خون ما آباد بود

از در و ديوارتان خون می چکد

خون من ، فرهاد ، مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شومتان

خسته از همدردی مسمومتان

اينهمه خنجر ، دل کس خون نشد ؟!

اين همه ليلی کسی مجنون نشد ؟!

آسمان خالی شد از فريادتان

بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن ، گر نباشد پيشه ام

بويی از فرهاد  ، دارد تيشه ام

عشق از من دور ، پايم لنگ بود

قيمتش بسيار،  دستم تنگ بود

گر نرفتم، هر دو پايم خسته بود

تيشه گر افتاد ، دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد ؟
نه.


فکر دست تنگ ما را کرد ؟
نه.

هيچ کس از حال ما پرسيد ؟
نه.

هيچ کس اندوه ما را ديد ؟
نه.

هيچ کس اشکی برای ما نريخت

هر که با ما بود، از ما می گريخت...

چند روزی هست، حالم دید نی است

حال من از اين و آن پرسيدنی است

گاه ، بر روی زمين زل می زنم

گاه ، بر حافظ، تفال می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت

يک غزل آمد که حالم را گرفت

" ما ز ياران چشم ياری داشتيم ..........................  خود غلط بود آنچه می پنداشتيم "

شاعر این شعر رامتاسفانه فراموش کرده ام.

                                                                                                         

نوشته شده توسط شلم شووربا در |  لینک ثابت   • 
 
mowj.ir