دوشنبه یکم مرداد 1386
مازوخیسم از کجا پیدا شد.
لئوپولد فن ساشر- مازوش؛ نویسندهای که مازوخیسم از نام او گرفته شد
لئوپولد فن ساشر- مازوش (تولد: 27 ژانویه 1836 در لامبرگ – مرگ: 9 مارس 1895 در لیندهایم)
ساشر مازوش بیشتر به عنوان نویسندهی رمان "ونوس در لباس یقه پوست" شهرت دارد که دربارهی رابطهای مازوشیستی میان سورین فن کوزیمسکی، جوانی رؤیایی و خوش مشرب، با واندا فن دوناژو، بیوهی زیبا و آزاد اندیش است، زنی که سورین بردهی او میشود. این رمان بر اساس رویدادهای واقعی زندگی نویسنده نوشته شده، طوری که دکتر ریچارد فن کرافت – ابینگ نیز در توضیح منشاء واژهی مازوشیسم از آن نام میبرد.

لئوپولد فن ساشر مازوش در سال 1836 در شهر لامبرگ در گالیسیا به دنیا آمد. او از نژادهای اسپانیولی، آلمانی و بیشتر اسلاو بود. گفته میشود بنیان گذار خانوادهی او احتمالا اسپانیایی جوان و اشرافزادهای به نام ماتیاس ساشر بوده که در قرن شانزدهم در شهر پراگ ساکن شده است. پدر لئوپولد که رئیس پلیس شهر لامبرگ بود با شارلوت فن مازوش، دختری اشرافزاده و روسی تبار ازدواج کرد. لئوپولد که فرزند ارشد خانواده بود نه سال پس از این ازدواج به دنیا آمد و در کودکی چنان ضعیف و رنجور بود که گمان نمیکردند زنده بماند. با این حال وقتی مادرش او را به یک زن دهقان و خوش بنیهی روس سپرد تا شیر دهد، رفته رفته جان گرفت و قوی تر شد، طوری که بعدها در اینباره گفت نه تنها سلامت، بلکه "روحش" را نیز از مادر شیری خود گرفته است. لئوپولد افسانههای عجیب و غمناک سرزمین روسیه و عشق به مردمان آن را از او آموخت. ساشر مازوخ در کودکی شاهد صحنههای انقلابی خونین بود که در سال 1848 به اوج رسید. وقتی 12 سال داشت همراه خانواده اش ساکن پراگ شد و از آنجا که کودکی زودرس بود، زبان آلمانی را به خوبی آموخت. لئوپولد در اوان نوجوانی فضاها و حتی بعضی از عناصر اصلی را که ویژهگی آثارش را رقم میزدند یافته بود.
ردیابی عناصر بنیادین این ویژه گیها که بر تخیلات جنسی او چنان تأثیر گذاشته بود جالب توجه است. لئوپولد در کودکی نسبت به آنچه رفتار ظالمانه را بازنمایی میکرد کشش شدیدی داشت؛ از خیره شدن به تصاویر اعدام لذت میبرد، خواندن افسانههای مربوط به شهدای مذهبی را ترجیح میداد و با رسیدن بلوغ غالبا در خواب خود را در غل و زنجیر و اسیر زنی ظالم میدید که او را شکنجه میداد. نویسندهای بینام نوشته است که زنان گالیسیا (یکی از مناطق امپراطوری اطریش آن زمان م.) یا کاملا بر شوهران مسلط بودند، یا این که خود به بیچارهترین بردهگان آنان تبدیل میشدند. بنا به روایت اشتیچترول، لئوپولد در دهسالگی شاهد صحنهای بود که تأثیر عمیق و پایداری بر او نهاد. کنتس زنوبیا ایکس، یکی از اقوام پدریاش زنی زیبا اما ظالم و سلطه جو بود و لئوپولد که جذب زیبایی و لباسهای گرانبهای پوستدوزی او شده بود، به شدت شیفتهی کنتس بود. کنتس نیز دلبستگی و خدمات کوچک کودک را پذیرفته بود و گاه اجازه میداد هنگام لباس پوشیدن اش حاضر باشد؛ یک بار وقتی در برابر کنتس زانو زده بود تا کفشهای پوست ارمین را به پای او کند، پایش را بوسید. کنتس لبخند زد و به او لگدی زد که او را از لذت لبریز کرد. اندکی بعد ماجرایی روی داد که بر نیروی تخیل لئوپولد تأثیر بسیار نهاد. هنگام قایم باشک بازی با خواهرانش پشت لباسهای کنتس در رخت آویز اتاق خواب او پنهان شده بود که ناگهان کنتس همراه با مردی وارد شد. لئوپولد که جرأت نمیکرد از محل اختفای خود خارج شود، شاهد نوازشهای آنها بود. چند دقیقه بعد شوهر کنتس همراه با دو دوست وارد اتاق شدند. اما پیش از این که شوهر به خود آید، کنتس برخاسته مشت محکمی به دهانش کوفت، به طوری که شوهر از پشت افتاد و خون از دهانش جاری شد و بعد کنتس شلاق را برداشت و هر سه مرد را بیرون راند، طوری که معشوقش نیز در آن هیاهو گریخت. در این لحظه رخت آویز افتاد و کودک که ناخواسته شاهد ماجرا بود، در معرض دید کنتس قرار گرفت. کنتس خشمگین او را بر زمین انداخت، زانو بر شانه اش فشرد و او را بیامان کتک زد. لئوپولد ده ساله درد زیادی کشید، اما به لذت عجیبی نیز پی برد. حین تنبیه او کنت به اتاق بازگشت. دیگر خشمگین نبود، بلکه مانند بردهای فروتن در برابر زنش زانو زد و با التماس تقاضای بخشش کرد. کودک در حال فرار دید که کنتس به شوهرش لگد زد. سخت مایل بود بار دیگر به اتاق بازگردد، اما ممکن نبود؛ دربسته بود و نمیتوانست چیزی ببیند، اما صدای شلاق و نالههای کنت را زیر ضربههای زنش میشنید.
روشن است که این صحنه و تأثیرش بر کودکی با روحیهی خاص و بسیار حساس کلید رویکرد احساسی ویژه در آثار ساشر–مازوش را به دست میدهد. به گفتهی زندگی نامه نویس او، تا مدت زیادی در زندگی زن را موجودی دوست داشتنی و در عین حال نفرت انگیز مییافت؛ موجودی که به واسطهی زیبایی و خصلت ظالمانه هرگاه اراده میکرد دمار از گردهی مردان میکشید. قهرمان نخستین رمان با اهمیتاش، "فرستاده" که دربارهی انقلاب لهستان بود نیز زنی است در قالب شخصیت کنتس زنوبیا. حتی شلاق و لباسهای پوست دوزی، نمادهای احساسی مورد علاقهی ساشر-مازوش نیز از طریق همان ماجرای کودکی توضیح پذیر میگردند. مازوش در بارهی زنان زیبا میگفت :"دوست دارم او را در لباس پوست دوزی ببینم." و دربارهی زنان زشت : "نمیتوانم او را در لباس پوست دوزی مجسم کنم." زمانی کاغذهایی که بر آن مینوشت را به تصویری کوچک از زنی با لباس روسی دارای شنلی با آستر پوست ارمین، که شلاقی در دست داشت مزین کرده بود. دوست داشت به دیوارهای خانه اش تصاویر زنان در لباسهای پوستدار بیآویزد، از گونهای که نمونهی با شکوه آن در تابلوی اثر روبنس در موزه شهر مونیخ دیده میشود.
ساشر–مازوش نوجوان در سیزده سالگی، هنگام انقلاب سال 1848 همراه با جنبش مردمی به دفاع از سنگرها کمک کرد، در حالی که دختر جوانی از بستگانش او را همراهی میکرد. دختر دلیر و جنگجو بود، از آن قبیل که بعدها لئوپولد مایل بود حکایت کند. با این حال ماجرایی کوتاه بود و لئوپولد سپس تحصیلات خود را به نحو درخشانی دنبال کرد. پدرش مردی هنر دوست بود و از بازیگران آماتور برای اجرای نمایش نامهها دعوت میکرد. حتی نمایش نامههای جدی گوته و گوگول نیز در آن خانه اجرا میشدند و به ایجاد درک هنری در لئوپولد نوجوان کمک میکردند. اما در شانزده سالگی ناگهان خواهر مورد علاقهاش را از دست داد و از آن پس به جوانی ساکت و جدی تبدیل شد، تا آن جا که میتوان این واقعه را موجب چرخشی در زندگی درونی اش شمرد.
لئوپولد در دانشگاههای پراگ و گراس با چنان جدیتی تحصیل کرد که در 19 سالگی دکترای حقوق گرفت و سپس در دانسگاه گراس به تدریس تاریخ آلمان مشغول شد. ولی به زودی تسلیم جاذبههای ادبیات شد و تدریس را رها کرد. با این حال در جنگ سلفرینو در سال 1866 در ایتالیا شرکت کرد و از یک مارشال اطریشی مدال شجاعت گرفت، اگرچه این رویدادها در زندگی ادبیاش تأثیری نداشت و داستانهایش رفته رفته در اروپا شهرت مییافت.
آن چه اهمیت داشت روابط عاشقانهی ساشر–مازوش بود. به گفتهی همسرش همواره میکوشید به زندگیاش حالتی رمانتیک و نمایشی ببخشد، طوری که یک بار همراه با شاهزاده خانمی روس به شهر فلورانس گریخت و مدتی منشی او بود. غالبا روابط عاشقانهاش با غم و سرخوردگی پایان مییافت. ابتدا در دانشگاه گراس با دختر مهربانی نامزد بود. اما بعد با زن جوانی به نام لورا روملین آشنا شد که دستکش میدوخت و با مادرش زندگی سادهای داشت. لورا که در آن هنگام 27 سال داشت، علیرغم خانوادهی فقیر و دانش اندکش هوش فراوانی داشت و به زودی رابطهی اسرار آمیزی را با لئوپولد آغاز کرد. ابتدا برای او نامهای نوشت که در آن نام مستعار واندا فن دناژو (قهرمان رمان ساشر – مازوش) را اختیار کرد. در آن نوشته بود میخواهد نامههایی را که دوستی محض شوخی برای لئوپولد فرستاده بود پس بگیرد. ساشر- مازوش اصرار داشت پیش از هر چیز نویسندهی نامه را ببیند و با خیالپردازی تصور کرده بود او زنی شوهر دار و اشرافزاده –احتمالا یک کنتس– است که برای رد گم کردن لباسهای ساده میپوشد. لورا که مایل نبود واقعیت زندگی خود را فاش کند، تصورات او را با شوخ طبعی به حال خود گذاشت. با این که لورا تا مدتی حالت اسرار آمیز خود را حفظ کرد، عاقبت هر دو به یکدیگر سخت علاقهمند شدند و در سال 1893 ازدواج کردند. با این حال دیری نگذشت که هر دو با سرخوردگی روبرو شدند. لورا به ذهن خیالپرداز و غمگین او و فاصلهاش با دنیای واقعی پی برد و لئو پولد فهمید که زنش نه تنها اشرافزاده نبود، بلکه مهمتر از همه، با قهرمان سلطه جوی رؤیاهای او نیز بسیار فاصله داشت. کمی پس از ازدواج از زنش تقاصا کرد او را شلاق بزند. لورا نپذیرفت، اما لئوپولد گفت پس خدمتکار میتواند آن را انجام دهد. با اینکه لورا حرف او را جدی نگرفت، اما خدمتکار با شدت تمام شروع به شلاق زدن کرد و لئوپولد از این تنبیه شدید رضایت کامل یافت. ناچار شدند خدمتگار مزبور را جواب کنند، اما ساشر–مازوش مدام از قرار دادن همسر خود در شرایط دشوار و بدنام کننده لذت میبرد، در حالی که لورا بیش از آن طبیعی بود که از این روابط راضی باشد و همین به ناراحتی بسیار در خانه منتهی میشد. لئوپولد همسرش را تشویق کرده بود که هر روز او را شلاق بزند، با شلاقهایی که خود بر سر آن میخهایی نصب میکرد. این را محرکی برای کار ادبی خود میشمرد و میتوانست از قهرمانان قالبی، یعنی زنانی که همواره مردان را به انقیاد در میآوردند، چشم پوشی کند. زیرا چنان که به همسرش میگفت، وقتی در زندگی واقعی آن را لمس میکرد، در تصورات و رؤیاهایش به طور وسواس آمیز با صحنههای سلطه آمیز روبرو نمیشد. اما ساشر – مازوش به این هم راضی نبود و مدام از همسرش میخواست نسبت به او بی وفا باشد. حتی در روزنامهای آگهیای به این شرح نوشت که زنی جوان و زیبا خواستار آشنایی با مردی پر انرژی است. اگرچه لورا با این که مایل بود مطابق میل شوهرش رفتار کند، حاضر نبود تا این حد پیش برود. طبق قرار به هتلی رفت تا با کسی که به این آگهی پاسخ داده بود دیدار کند، اما وقتی همه چیز را برای او بازگوکرد، مرد با جوانمردی او را تا منزل همراهی نمود. مدتی گذشت تا ساشر – مازوش عاقبت موفق شد همسر خود را به بی وفایی وادار کند. در آن روز خود به جزئیات آرایش لورا پرداخت و هنگام خداحافظی گفت: "چقدر به آن مرد حسودیم میشود!" اما این ماجرا باعث احساس تحقیر در لورا شد، طوری که عشق همسر در قلبش به نفرت تبدیل گشت. جدایی آنها اجتناب ناپذیر بود. ساشر–مازوش با هولدا میستر که به عنوان منشی و مترجم نزد او کار میکرد روابطی برقرار کرد، در حالیکه لورا به روزنتال علاقهمند شد. روزنتال روزنامه نگار باهوشی بود که به وضع دشوار و موقعیت دردناک لورا پی برده به او دلبسته شد. پس از این که لورا به اتفاق روزنتال برای اقامت به پاریس رفت، ساشر–مازوش حکم طلاق را گرفت و با هولدا ازدواج کرد، زنی که به گفته زندگینامهنویسان مهربان و با معلومات بود و به لئوپولد عشق میورزید. باید گفت که لئوپولد علیرغم حالت غیر طبیعی جنسیاش مردی مهربان و دلسوز بود و فرزندانش را بسیار دوست داشت. یکی از نویسندگان زن اطریش در آن دوران نوشت : "ساشر – مازوش جدا از غیر متعارف بودن تمایلات جنسی، مردی ساده و دوست داشتنی بود که علاقه به فرزندانش آدم را تحت تأثیر قرار میداد." نیازهایش اندک بودند، مشروب نمینوشید، سیگار نمیکشید و با این که دوست داشت همسرش جامههای زیبا و مانتوی پوست بپوشد، خود در کمال سادگی لباس میپوشید. به گفتهی یکی از دوستان لئوپولد به سادگی یک کودک و بازیگوشی یک میمون بود.

